|
گراند سینما سینما آینه زندگی درباره وبلاگ مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ
پنجشنبه 10 شهریور 1390 :: نویسنده : آقـــای بازیگـــر
اگه عاشق باغچه کسی باشی یعنی عاشق خودشی سرپیکو (1973)
نمی دانم در یادداشتی کوتاه دربارۀ چنین شاهکار کلاسیک شده ای چه می شود نوشت. فیلمی دربارۀ یک فرد، که گرما و قدرت مسحور کننده اش را از وجود واقعی یک آدم زنده با همۀ زیرو بم های شخصیتی و آگاهی و احساس مسئولیت و دل سوزی کرخت نشده اش میگیرد و برای فاش کردن فساد یک سیستم، مسیر اوج گیرنده و تراژیک رشد فردیت و خرد شدنش را در مرکز بحران قرار می دهد. سوال این است : چطور میتوانم پاک بمانم؟ فقط از طریق ایمان و شجاعت و وفاداری به اصول اخلاقی کاملا شخصی. از همان ثانیه های اول دنیای سیاه و سفید فیلم ترسیم می شود. با صدای ممتد آژیرها، صورت خونی و نگاه های رو به بیهوشی قهرمان قصه، تصویر دیوارهای چرک و کثیفریا، رنگ های تند و زندۀ فضای خیابان های پایین شهر، روابط گرم و روزمره آدم ها که واقعی و باورپذیر از کار درآمده اند. به مدد ضرباهنگ و تدوین پرشتاب و کات های غافل گیر کننده و کوبنده، فیلم حس و حال مستندوار و پرتنشی گرفته است. نگاه کنید به آن جا که نمای بدن برهنه، خسته، خون آلود و ژولیدۀ قهرمان روی تخت بیمارستان به زیبایی قطع می شود به چهرۀ معصوم و مصمم او در مراسم فارغ التحصیلی. انگار تمام آن مسیر محتوم پر از درد و لذت شکل دادن به خود، در فاصلۀ دو نما خلاصه می شود. ریزه کاری های بازی دقیق و خیره کنندۀ آل پاچینو کیفیتی بی نشیر در کارنامۀ بازیگری او دارد : چشم های پر از برق آرمان گرایی و شرافت و شور و شوق کودکانه ای که در تمام طول فیلم همراه اوست، شکنندگی خطرناک چهره و صدای ظریف و تودماغی ، رفتارهای منحصر بفرد او به لطف پرداختی جذاب و انرژیک و بامزه که مرهون کارگردانی لومت است، سکانس های درخشان و ماندگاری را شکل داده. مثل قهوه خوردن سرپیکو با آن نوجوان سیاه پوست و غمخواری و درکش از وضعیت او به عنوان یک قربانی و آن دیلوگ شاهکار "باهام حرف بزن تا کمکت کنم" یا سکانس آب بازی در خیابان با بچه های محله که به آن ها بیشتر احساس نزدیکی می کند تا همکارانش در ادارۀ پلیس. همۀ این ها فرم و ریتم سرزنده و پرتپشی به داستان بخشیده. از نیمه به بعد، وقتی که دیگر مرزی بین پلیس و مجرم وجود ندارد ، جرم نه در خیابان ها بلکه در راهرو های ادارۀ پلیس اتفاق می افتد و سرپیکو با سر و وضعی که مدام هیپی وارتر می شود خودش هم به یک عصیانگر علیه این سیستم فاسد تبدیل می شود. مبارزۀ مسیح وار او که مثل آدم رمانتیکی وسط شکاف بین آرمان های قشنگ و دوست داشتنی و کثافت باور نکردنی اطراف گیر افتاده، به تدریج شخصی و توام با لج بازی و لذتی خودآزارانه می شود و تصمیم درونی و پارانویید او همچون دوزخی اگزیستانسیالیستی همان فردیت به سختی به دست آمده را هم قربانی می کند. چیزی که باقی می ماند تنهایی عمیق و کشنده ای است که با تم خاطره انگیز موسیقی غمگین و پراحساس میکیس تئودوراکیس سایه اش را روی فیلم و شخصیت خودویرانگر قهرمانش انداخته ، مثل آن لحظۀ تلخ و از یادنرفتنی و طولانی وداع با زنی که دوستش دارد و صدا زدنش توی خیابان ... و شاید برای همین هاست که سرپیکو بعد از چهل سال هنوز فیلم محبوب آدم های ایدهآلیست و رمانتیک است... سوفیا مسافر نوع مطلب : سینمایی، برچسب ها : پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : آقـــای بازیگـــر
…….. تا عشق رو نفهمیدی ، سراغش نرو ...
دو سه روز پیش بود که شماره این ماه ، ماهنامه فیلم رو گرفتم. تا امروز صبح وقت نکرده بودم حتی یک نگاه کوچیک بهش بندازم. مطلبی نوشته بود راجع به جرم و استاد کیمیایی ، خوندمش. دلم هوای یکی از فیلمای استاد رو کرد. رفتم سرغ آرشیو فیلمهام و "اعتراض محصول سال 1378" رو بیرون کشیدم و ... همیشه فیلمهای استاد پر از حرف بوده برام ، پر از خاطره و گاهی راه رو نشو نم داده. همیشه بعضی از صحنه های فیلم های استاد تو زندگی برام اتفاق افتاده . خیلی وقت بود وبلاگم رو بروز نکرده بودم خداییش هم وقتش رو نداشتم یا شاید هم کم کاری میکردم. امروز بعد از دیدن اعتراض گفتم بیام و چند خطی از استاد و فیلمهای استاد و خودم بنویسم. نوع مطلب : سینمایی، نوشته های پراکنده، برچسب ها : جمعه 7 مرداد 1390 :: نویسنده : آقـــای بازیگـــر
روحش شاد و یادش گرامی حرف زیادی نمیشه گفت. حیف شد ، واقعا حیف شد. خیلی زود رفتی ناصر خـــان
نوع مطلب : نوشته های پراکنده، برچسب ها : دوشنبه 2 خرداد 1390 :: نویسنده : آقـــای بازیگـــر
به نام خدا شاید شما دوستان با نام "سید مهدی موسوی" آشنا باشید. شاعری که از دیدگاه بعضی از منتقدین ، بنیانگزار غزل پست مدرن و جنبش شاعران پیرو پست مدرنیسم در ایران است. مطرحترین کتاب او «فرشتهها خودکشی کردند» میباشد که بهصورت زیرزمینی در سال ۱۳۸۱ به چاپ رسیده و نایاب میباشد. امروز و در این پست برای شما دوستان عزیز یکی از اشعار زیبای دکتر سید مهدی موسوی رو انتخاب کردم. امیدوارم که مورد پسند شما هنردوستان عزیز قرار بگیره. لکـّه ی خون دماغ من افتاد وسط روسری صورتی ات می تپیدند در کنار ِ هم قلب من بود و بمب ساعتی ات! اسم یک مرد ناشناس شدم آخر شعرهای خط خطی ات شده بودم دو تا پرنده ی گیج عاشق چشم های لعنتی ات ادامه مطلب نوع مطلب : نوشته های پراکنده، برچسب ها : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آقـــای بازیگـــر
پیوندهای روزانه پیوندها
صفحات جانبی آمار وبلاگ
|
||