تبلیغات
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
گراند سینما - مردی که مرد!
 
گراند سینما
سینما آینه زندگی
صفحه نخست           تماس با مدیر         پست الکترونیک               RSS                    ATOM
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : آقـــای بازیگـــر
نظرسنجی
نقش دیپلماسی سینما در سیاست امروز به چه میزان است؟







مـردی کـه مــرد !

 

 

فکر کرد که : چون مرده است لابد نمیتواند تکانی بخورد یا حرفی بگوید یا صدائی بشنود یا چیزی حس کند ... اما، - وقتی که دید اینطور خوب میتواند فکر کند، خیالش ناراحت شد. و موقعیکه کنجکاوی اش تحریک شد و گوشهایش را تیز کرد. صداهای خفه ای ، مثل وزوز مگسهائیکه توی بطری حبسشان کرده باشند، بگوشش رسید ... خیلی دقت کرد که شاید اشتباه می کند ، اما مه ، صداها در عین دوری و خفگی ، روشن و واضح بود. و جمله ماتمزا و شومی را مثل میخی نوک تیز توی مغز و اعصابش می کوبید :

 

" لا اله ال الله ! ... "

 

پیش خود گفت : .....

 

پیش خود گفت : "عجب پس آدم وقتی میمیرد..." حرفش را تمام نکرد، یک فکر دیگری جلویش آمد : " حرفی بزنم ... خوبست تکانی بخودم بدهم ... نه که نمورده باشم؟!"

بعد توی تابوت تنگ تکانی خورد ، و برای امتحان سرفه ای کرد، و نفسی آورد و برد. اما دید که از نفس کشیدن خوشش نمی آید، و حس کرد مثل اینکه احتیاجی هم بنفس کشیدن ندارد و آنوقت، روی دستهائیکه گوشه های تابوتش را چسبیده بودند، بلند شد. و خم شد، و از آنطرف دیواره های حلبی کوبیده تابوت، بمردمی که توی بدنهاشان حبس بودند، و با شوق و حرارت عقبش می دویدند، نگاه کرد، و صدای آنها را از دور، از خیلی دور، مثل وزوز مگسهائیکه توی بطری گیر کرده باشند، شنید:

 

" لا اله ال الله ! ... "

 

و دیگر طاقت نیاورد، و با صدائیکه نه طنین و نه آهنگ داشت، خیلی شمرده شمرده و با دقت گفت : "اما – مردم! ظاهرا اشتباده شده است، من فکر می کنم که هنوز نمورده ام!"

اما مردم همانطور با شوق و حرارت عقبش دویدند، و باز صدای آنها را صدای " لا اله ال الله ! ... " آنها را از دور ، از خیلی دور شنید. و خود را مجبور دید که حرفش را دوباره ، و قدری هم جدی تر به آنها بگوید : " احمقها! گفتم که من هنوز نمورده ام : - می فهمید نمرده ام یعنی چه!؟" اما آنها نفهمیدند که هیچ ، اصلا نشنیدند، و یا شاید هم شنیدند و نشنیده گرفتند، زیرا حتی سرشان هم بالا نکردند، بصورتش نگاه نکردند ، - و همانطور عقبش ، عقب تابوتش دویدند و " لا اله ال الله ! ... " گفتند.!

 

" عجیب است ! این مردم تخلاق عجیبی دارند! اما خوب تحمل باید کرد. چاره چیست؟ وقتی نمیخواهند چیزی را بفهمند ، نفهمند! ولی بالاخره باید فکری کرد: باید پائین رفت و حقیقت را هر طور که هست بهشان فهماند!"...

لگدی به لبه تابوت زد و مثل یک غبار، مثل یک پر، روی هوا بلند شد. و خیلی جلوتر خیلی خیلی جلوتر، ده قدم ، بیست قدم جلوتر از آنها روی زمین ایستاد و دستهایش را بلند کرد، و کف دستهایش را رو به آنها گرفت که بایستند، اما وقتی خود را ندید پیش خودش گفت : " این زیاد مهم نیست ... که چشمهایم درست نمی بیند ، مثل اول نمی بیند ... نه آخر من مرده ام؟ - مثلا من مرده ام؟!"... و آنوقت با یک نگاه بی تفاوتی سراپای نامروی خود را برانداز کرد، و بعد دستهایش را بالاتر برد، باز هم بالاتر برد و سینه اش را رو بمردمی که داشتند نزدیک می شدند، و تابوت را جلو جلو روی دستها و شانه ها یشان هل میداند، باز کرد، و داد کشید : "بابا! نه اینکه فکر می کنید من مرده ام؟ آهان ! همینرا می خواهم بهتان بگویم بهتان بگویم که ...".

اما مردم، وردگویان رسیدند، و حرفش را ناتمام گذاشتند، مثل اینکه مثلا او را ندیده باشند... و آنوقت – مرد دستهایش را که همانطور روی هوا خشک شده بود، پائین انداخت ، و با خودش قرقر کرد: "این مردم کی می خواهند آدم بشوند؟ کی می خواهند بفهمند؟ همان بهتر شد که مردم!". و بعد، دستهایش را بعلامت انزجار و تنفر بسوی آنها جرکت داد...

آنها کنار تپه ، رو به تابوت "خالی" او دولا و راست می شدند، و باد وزوزشان را از دور میاورد، و در طول راه ضعیف می کرد، کم کم محو می کرد...

 

مرد اخمهایش را درهم کشید، و یواش یواش راه افتاد: و راهی را که بی انتها بود پیش گرفت، و در تاریکی مبهم و نامرئی آینده فرو رفت، و در افق با آسمان قاطی شد، گشمد...

 

 

                                               احمد شاملو – تهران – 21 خرداد 1326

 





نوع مطلب : نوشته های پراکنده، 
برچسب ها :

دوشنبه 15 مهر 1387 :: نویسنده : آقـــای بازیگـــر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 
   
قالب وبلاگقالب وبلاگ