تبلیغات
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
گراند سینما - یادداشتی بر فیلم «اینلند امپایر» ساخته دیوید لینچ
 
گراند سینما
سینما آینه زندگی
صفحه نخست           تماس با مدیر         پست الکترونیک               RSS                    ATOM
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : آقـــای بازیگـــر
نظرسنجی
نقش دیپلماسی سینما در سیاست امروز به چه میزان است؟







یادداشتی بر فیلم «اینلند امپایر» ساخته دیوید لینچ
 

1-یکی از عجیب ترین و رازآلود ترین دیالوگ های فیلم را در یکی از نماهای ابتدایی می شنویم؛ «وقتی پسربچه به دنیا وارد شد تا بازی کند، شیطان متولد شد و او را تعقیب کرد. وقتی دختر به دنیا آمد در شلوغی گم شد.» به نظر می رسد نگاه و پرداخت سینمایی لینچ خیلی وابسته به بیان بالا باشد. در جایی که با کاراکترهای مرد طرف هستیم، مساله مردانگی، حفظ آن و ترس از عقیم شدن و از دست دادن قدرت های مردانگی بیشترین اهمیت را دارد. در «بزرگراه گمشده»،کاراکتر اصلی به شدت این خطر و تهدید را حس می کند و مرتباً در پی واکنش نشان دادن به این ترس است. اما وقتی با کاراکترهای زن روبه رو هستیم، مساله اصلی هویت است. در «مالهالند درایو»، فراموش کردن و از دست دادن هویت و جست وجوی طولانی برای حل معمای آن، اصلی ترین بخش از فرم روایی پیچیده فیلم را تشکیل می دهد. فیلم «اینلند امپایر»، به نوع دیگری به همین موضوع پرداخته است.

این دو وجه که هر کدام ظاهراً به دو جنسیت متفاوت وابسته است، ریشه در دو بعد واقعیت و خیال (فانتزی) دارد که لینچ همواره این دو را به موازات هم پیش برده است.در اینجا نیز با زنی طرف هستیم (نیکی) که به دنیا می آید (جهان متن) و واقعیت پیدا می کند اما به خاطر حضور بسیار پر رنگ و عمیق توهمات و خیالات به زودی در شلوغی، خود و هویتش را گم می کند.

نیکی بازیگر است و نقش تازه یی به او پیشنهاد شده که بر اساس یک داستان قدیمی لهستانی است. فیلمی که قرار است در آن بازی کند قبلاً در حال ساخته شدن بوده اما چون دو بازیگر اصلی آن به قتل رسیدند در اواسط فیلمبرداری پروژه متوقف شده است. بازیگر زن لهستانی، نیکی و نقشی که بازی می کند (سوزان) و زنی که قصد به قتل رساندن سوزان را دارد، همگی مرتباً در جای همدیگر قرار می گیرند و لینچ بحث مربوط به هویت مسخ شده را به طرز پیچیده و سرسام آوری بین این چند نفر تقسیم می کند.

2-در چند اثر اخیر لینچ، بحث مربوط به واقعیت و خیال و فانتزی شناور در این دو دنیا، همواره وجود دارد. فروید و آموخته هایش از یک طرف و فرم و پرداخت سوررئالیستی خاص لینچ از طرفی دیگر در کنار تکنیک و فرم روایی به شدت پیچیده او مقدمات برای ورود به خیال و توهم را به خوبی فراهم می سازند. در «اینلند امپایر» با یک فیلم در فیلم مواجه هستیم. چیزی که در ابتدا کاملاً قابل تشخیص است و حضور کارگردان (جرمی آیرنز) و دستورهای او (به خصوص کات دادن هایش) حکم خط باریک جدا کننده یی را دارد که مرزهای این فیلم در فیلم را به خوبی پررنگ می کند. از جایی به بعد این مرز کاملاً از بین می رود و واقعیت و خیال هر دو به یک چیز تبدیل می شوند، طوری که به سختی می توان هر کدام را شناسایی کرد. البته لینچ کدها و نشانه های مختلفی را به کار گرفته تا مخاطب با تیزهوشی خودش آنها را شناسایی کند. در واقع فیلم در فیلم در اینجا آن بهانه اصلی است تا در خیال و واقعیت شناور شویم.

سینمای مدرن به معنی دقیق کلمه و با توجه به حضور این دسته از آثار در تاریخ سینما، همواره یک دغدغه اصلی و اساسی داشته است؛ سینما. برای هنر مدرن، اصل بازتولید و به نمایش در آوردن ریشه ها و پایه ها و وجوه کلیدی آن هنر و مدیوم خاص همواره اهمیت داشته است. سینما و هویتش نیز در فیلم به شکلی به نمایش در آمده و از آنجایی که بی شک «اینلند امپایر» با این ایهام جذابش به لس آنجلس و هالیوود اشاره دارد، فیلم را می توان نوعی پرده برداری لینچ از واقعیت و خیال هالیوود دانست. واقعیت آن چیزی است که این بار در هنر سینما به نمایش در می آید و خیال، همان توهماتی است که کارخانه عظیم هالیوود همواره آن را عرضه کرده است. فیلم در فیلم لینچ این امکان را نیز به او داده تا سخت ترین نقدی را که می توان از این سیستم فیلمسازی کرد ، کامل کند؛ نقدی که هنر مدرن این بار به واسطه ذاتش آن را انجام می دهد نه لزوماً به واسطه داستان. در اینجا هنر و ویژگی های والایش در کنار ذهنیت گرایی سوررئالیستی همه چیز را می سازد.

3-از طریق بررسی و موشکافی در ریشه های مضمونی فیلم که بی شک تنها از طریق دنبال کردن و جمع آوری کدهای پراکنده خاص لینچ در جهان فیلمش امکان پذیر است، به یک نکته مهم و شناخت نسبتاً واحدی خواهیم رسید؛ نفرت. چیزی که برای عده یی کاملاً مضمونی و درون متنی خواهد بود و برای عده یی خارج از متن شکل خواهد گرفت و بیشتر منجر به نفرت آنها از خود فیلم خواهد شد. این عنصر آنقدر دقیق و ذهنی پرداخته شده که می تواند مخاطبانی که توان همراهی با فیلم را ندارند، اسیر همین نفرت کند. برای لینچ مخاطب خاص و آگاهی ها و شناختش از هنر بسیار اهمیت دارد. البته مشکل هنر و این دسته از مخاطبان و علاقه مندان سیستم رایج و غالب به کل به تاریخ هنر باز می گردد. نقاشی با این عمر طولانی اش هنوز نتوانسته در توجیه آثار نقاشانی چون بیکن، پولاک و روتکو برای مخاطبان موفق باشد چه رسد به سینما که با روایت سر و کار دارد. البته در کدام دسته قرار گرفتن مخاطبان آنقدر اهمیت ندارد که درک و شناخت این دسته بندی اهمیت دارد. لینچ که خود با نقاشی و سایر هنر های تجسمی آشناست و بهتر از هر کسی می داند که سینما تا چه اندازه به معماری، روانشناسی و نقاشی متکی است، مانند بیکن و آثارش حقانیت را به بی معنایی (معنا گریزی) و در مرحله بعد به هوش و شناخت مخاطب از سینما (هنر) نسبت می دهد. اینکه سینما لزوماً باید معنی خاص و واضحی را در اختیار مخاطبش قرار دهد، توسط لینچ به نقد و تمسخر کشیده می شود. این از ریخت افتادگی و معنی ستیزی که باز شخصاً آن را به نوعی با نقاشی های بیکن مشابه می دانم، کاملاً وابسته به ماده خام، ساختار گرایی و نشانه شناسی خاص سینما است.

مثل کسانی که فردا صبح باید امتحانی بدهند و تا خود صبح کابوس می بینند و فکر و خیال می کنند و دست آخر هم به نفرت عمیقی دست پیدا می کنند، «نیکی» فیلم هم بدین شکل اسیر این دنیای کابوس گونه و نفرتش می شود. در واقع این نفرت به شما کمک خواهد کرد تا در تسخیر آن چیزی که پیش روی شما است توانمند تر شوید. اما در اینجا غول توهمات و خیالات هالیوود آنقدر قدرتمند است که در نهایت نیکی و امثال او را به راحتی می بلعد و هویت نه چندان دقیق و کامل آنها را به طور کامل از بین می برد. حضور لورا هرینگ (بازیگر اصلی «مالهالند درایو») در نمای آخر که برای نیکی دست تکان می دهد بی دلیل نیست. شاید او دارد ورود نیکی به جمع مسخ شدگان را تبریک می گوید.

لینچ آخرین اثر سینمایی خود را بدون فیلمنامه ساخته است. او هر روز سر صحنه حاضر می شده و با توجه به حس و حال فضا و ایده هایش شروع به فیلمبرداری می کرده که از این نظر به آنتونیونی فقید شباهت هایی دارد. با اینکه از آنجلو بادلامنتی آهنگساز در این فیلم خبری نیست، اما خود لینچ با اندک موسیقی که خرج فیلمش کرده به خوبی توانسته فضای مورد نیاز این همه ذهنی گرایی را سر و شکل دهد.

هیچکاک معتقد بود برای ساخت یک فیلم خوب به سه چیز نیاز داریم؛ فیلمنامه خوب، فیلمنامه خوب و فیلمنامه خوب.اما لینچ و مدرنیست هایی چون او، اعلام کرده اند برای ساخت یک اثر هنری کامل تنها به یک چیز نیاز است؛ شناخت و آگاهی. چیزی که در مرحله بعد یعنی در درک و تحلیل اثر هم بیشترین سهم را دارد. ورود به داستان و دنیای فیلم مانند سفر به سولاریس است و بازگشت از آن بسیار دشوار. اما چیزی که بیشترین اهمیت را دارد،جذب حس و فضایی است که فیلم در تولید آن مانند یک تابلوی نقاشی عمل کرده است. به هر حال اگر لینچ قصد داشت تا معنی و مفهوم مشخصی را بیان کند، مطمئن باشید از هر کس دیگری بهتر این کار را می کرد و این را هم به راحتی ثابت کرده است. این پیچیدگی و اکسپرسیونیسم انتزاعی که او اثرش را بدان وابسته کرده، سوالی را به شکل مدرن تری مطرح می سازد، سینما چیست؟

منبع : روزنامه اعتماد - محمد باغبانی





نوع مطلب : سینمایی، 
برچسب ها :

سه شنبه 2 تیر 1388 :: نویسنده : آقـــای بازیگـــر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 
   
قالب وبلاگقالب وبلاگ