تبلیغات
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
گراند سینما - سید مهدی موسوی
 
گراند سینما
سینما آینه زندگی
صفحه نخست           تماس با مدیر         پست الکترونیک               RSS                    ATOM
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : آقـــای بازیگـــر
نظرسنجی
نقش دیپلماسی سینما در سیاست امروز به چه میزان است؟







به نام خدا

 

شاید شما دوستان با نام "سید مهدی موسوی" آشنا باشید. شاعری که از دیدگاه بعضی از منتقدین ، بنیانگزار غزل پست مدرن و جنبش شاعران پیرو پست مدرنیسم در ایران است. مطرح‌ترین کتاب او «فرشته‌ها خودکشی کردند» می‌باشد که به‌صورت زیرزمینی در سال ۱۳۸۱ به چاپ رسیده و نایاب می‌باشد.

امروز و در این پست برای شما دوستان عزیز یکی از اشعار زیبای دکتر سید مهدی موسوی رو انتخاب کردم. امیدوارم که مورد پسند شما هنردوستان عزیز قرار بگیره. 

لکـّه ی خون دماغ من افتاد

وسط روسری صورتی ات

می تپیدند در کنار ِ هم

قلب من بود و بمب ساعتی ات!

اسم یک مرد ناشناس شدم

آخر شعرهای خط خطی ات

شده بودم دو تا پرنده ی گیج

عاشق چشم های لعنتی ات

رفتم از بی جهت، ندانستم

توی این خاک مرده، مین مخفی ست

سال ها تازه شد، نفهمیدم

«سنگ» در پشت «هفت سین» مخفی ست

دست هایت گرفته دستم را

چونکه خنجر در آستین مخفی ست!

فیلم می گیرم از تو، از خنده

گریه ام پشت دوربین مخفی ست

 

مزّه ی موز روی میزم بود

[«میم» کوچک خلاصه شد در «ز»]

باد از روسریت رد می شد

گریه ام می گرفت از طرز ِ ...

دو پرنده یواش/ لرزیدند

در سرم سال ها زمین لرزه

سکس با چشم های لعنتی ات

دفن یک عشق در زنی هرزه

 

مثل یک بچّه گربه ی تنها

سر خود را به پات مالاندم

مثل ترس ِ پرنده ای رفتی

بر سر حرف های خود ماندم

پشت فرمان ِ دوستت دارم

سمت یک پرتگاه می راندم

چشم تو بر لباس های عروس

من برای تو شعر می خواندم!!

 

عشق/ «بازی» نبود در چشمم

من خودم باختم! نمی بردی!!

عقل آمد دوباره «حکم» کند

«دل» به این هیچ چیز نسپردی

من برایت عزیز! می مردم

تو برایم عزیز! می مردی؟!

با کسی که نبودم و بودی

توی یک پارک موز می خوردی

 

چند روز است شهر، بارانی ست

یک نفر گریه کرده از ظهر ِ ...

باز آهنگ شاد می خوانـَد

وسط کامپیوترت «شهره»

توی دستم تفنگ قلابی ست

فکر ایجاد چند تا حفره!

[می دونم که قافیه غلطه

امّا به خدا

رو جعبه ی کلوچه ها

رو دیوارای کوچه ها

واسه ت پیغوم گذاشتم

که]

خسته ام از جهان ماشینیت

عشق بازی پیچ با مهره

 

دست ها را به هم زدند همه

دست، بد بود... باز جا رفتم

انتهایی نداشت قاف ِ عشق

عین ِ «بازی» به ابتدا رفتم

روز اوّل شد و غریبه شدم

با تو، با عشق سینما رفتم

یک پرنده شدم که کوچک شد

هرچه که بیشتر هوا رفتم

 

ما که رفتیم... بعد هم مجنون

عاشق چند قطعه ی نان شد!

ما که رفتیم... بعد «داش آکل»

عاشق سینه بند مرجان شد!

ما که رفتیم... روز و ماه گذشت

بعد ِ اسفند هم زمستان شد!

خون دماغم چکید بر دنیا

خبر آمد که موز ارزان شد!!

 

دست هایت گرفته دستش را

وسط دست های سـِر شده ام

نیستی! آنقدر عوض شده ای

هستی و باز منتظر شده ام

نه تویی، نه منم، فقط درد است

توی آیینه ی کدر شده ام

قلب من بود و بمب ساعتی ات

وسط خواب منفجر شده ام

 

خواستم التماس ِ در گریه

آنچه مردان نمی شوند شوم

تا که اخمم ترا نرنجاند

بر لب ِ خسته زهرخند شوم

سر بریده، بدون پر، ساکت

وسط سوپ تو پرنده شوم!

بغلم کن، تکان بده با اشک

تا از این خواب بد بلند شوم

 

لکـّه ی خون دماغ من، ننگی

روی پیراهن تمیزت بود

اسم من مثل فحش ناموسی

وسط شعر ریزریزت بود

زرد مانند صورت من بود

ظرف موزی که روی میزت بود

وسط تخت های یک نفره

گریه می کردم و به چیزت بود!!

 

پرت شد دست هایم از دستت

عاقبت عشق کار دستم داد

مثل خواب پرنده ای می رفت

روسری زنی میان ِ باد

مثل یک زخم کهنه بر سینه

رفته ای و نمی روی از یاد

عاقبت مرد قصّه خورد زمین

عشق، کنج ِ پیاده رو افتاد





نوع مطلب : نوشته های پراکنده، 
برچسب ها :

پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آقـــای بازیگـــر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 
   
قالب وبلاگقالب وبلاگ