تبلیغات
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
گراند سینما - سرپیکو
 
گراند سینما
سینما آینه زندگی
صفحه نخست           تماس با مدیر         پست الکترونیک               RSS                    ATOM
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : آقـــای بازیگـــر
نظرسنجی
نقش دیپلماسی سینما در سیاست امروز به چه میزان است؟







اگه عاشق باغچه کسی باشی یعنی عاشق خودشی

سرپیکو (1973)

 

نمی دانم در یادداشتی کوتاه دربارۀ چنین شاهکار کلاسیک شده ای چه می شود نوشت. فیلمی دربارۀ یک فرد، که گرما و قدرت مسحور کننده اش را از وجود واقعی یک آدم زنده با همۀ زیرو بم های شخصیتی و آگاهی و احساس مسئولیت و دل سوزی کرخت نشده اش می­گیرد و برای فاش کردن فساد یک سیستم، مسیر اوج گیرنده و تراژیک رشد فردیت و خرد شدنش را در مرکز بحران قرار می دهد. سوال این است : چطور میتوانم پاک بمانم؟ فقط از طریق ایمان و شجاعت و وفاداری به اصول اخلاقی کاملا شخصی. از همان ثانیه های اول دنیای سیاه و سفید فیلم ترسیم می شود. با صدای ممتد آژیرها، صورت خونی و نگاه های رو به بیهوشی قهرمان قصه، تصویر دیوارهای چرک و کثیفریا، رنگ های تند و زندۀ فضای خیابان های پایین شهر، روابط گرم و روزمره آدم ها که واقعی و باورپذیر از کار درآمده اند. به مدد ضرباهنگ و تدوین پرشتاب و کات های غافل گیر کننده و کوبنده، فیلم حس و حال مستندوار و پرتنشی گرفته است. نگاه کنید به آن جا که نمای بدن برهنه، خسته، خون آلود و ژولیدۀ قهرمان  روی تخت بیمارستان به زیبایی قطع می شود به چهرۀ معصوم و مصمم او در مراسم فارغ التحصیلی. انگار تمام آن مسیر محتوم پر از درد و لذت شکل دادن به خود، در فاصلۀ دو نما خلاصه می شود. ریزه کاری های بازی دقیق و خیره کنندۀ آل پاچینو کیفیتی بی نشیر در کارنامۀ بازیگری او دارد : چشم های پر از برق آرمان گرایی و شرافت و شور و شوق کودکانه ای که در تمام طول فیلم همراه اوست، شکنندگی خطرناک چهره و صدای ظریف و تودماغی ، رفتارهای منحصر بفرد او به لطف پرداختی جذاب و انرژیک و بامزه که مرهون کارگردانی لومت است، سکانس های درخشان و ماندگاری را شکل داده. مثل قهوه خوردن سرپیکو با آن نوجوان سیاه پوست و غمخواری و درکش از وضعیت او به عنوان یک قربانی و آن دیلوگ شاهکار "باهام حرف بزن تا کمکت کنم" یا سکانس آب بازی در خیابان با بچه های محله که به آن ها بیشتر احساس نزدیکی می کند تا همکارانش در ادارۀ پلیس. همۀ این ها فرم و ریتم سرزنده و پرتپشی به داستان بخشیده. از نیمه به بعد، وقتی که دیگر مرزی بین پلیس و مجرم وجود ندارد ، جرم نه در خیابان ها بلکه در راهرو های ادارۀ پلیس اتفاق می افتد و سرپیکو با سر و وضعی که مدام هیپی وارتر می شود خودش هم به یک عصیانگر علیه این سیستم فاسد تبدیل می شود. مبارزۀ مسیح وار او که مثل آدم رمانتیکی وسط شکاف بین آرمان های قشنگ و دوست داشتنی و کثافت باور نکردنی اطراف گیر افتاده، به تدریج شخصی و توام با لج بازی و لذتی خودآزارانه می شود و تصمیم درونی و پارانویید او همچون دوزخی اگزیستانسیالیستی همان فردیت به سختی به دست آمده را هم قربانی می کند. چیزی که باقی می ماند تنهایی عمیق و کشنده ای است که با تم خاطره انگیز موسیقی غمگین و پراحساس میکیس تئودوراکیس سایه اش را روی فیلم و شخصیت خودویرانگر قهرمانش انداخته ، مثل آن لحظۀ تلخ و از یادنرفتنی و طولانی وداع با زنی که دوستش دارد و صدا زدنش توی خیابان ... و شاید برای همین هاست که سرپیکو بعد از چهل سال هنوز فیلم محبوب آدم های ایده­آلیست و رمانتیک است...

سوفیا مسافر





نوع مطلب : سینمایی، 
برچسب ها :

پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : آقـــای بازیگـــر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 
   
قالب وبلاگقالب وبلاگ